به تو میاندیشمبیهیچ حفاظی،مثل بارانی که بیچترروی تن شب میبارد.
غرق میشوم در تو،
نه با شوق،
با سنگینی تمام آن چیزهایی
که دیگران نامش را
"دلتنگی" گذاشتهاند.
هیچ صدایی
مرا از این غرقاب بیرون نمیکشد،
نه صدای پرنده،
نه عبور باد،
نه حتی خودم.
یادم باشد،
فردا
اگر از خواب بیدار شدم،
سمت خاطرهها نروم،
و به چشمهایم اجازه دهم
در خاک بمانند
بینیاز از دیدن.
برچسب:
نویسنده: سینا مرادی